خشونت ، ترور و افراط گرايي در قرآن (ردّ برخي از شبهات)
۱۳۹۷/۰۹/۲۵ ۱۲:۴۲ 407

خشونت ، ترور و افراط گرايي در قرآن (ردّ برخي از شبهات)

 

 

خشونت ، ترور و افراط گرايي در قرآن

(ردّ برخي از شبهات)

 

 

شوقي شالباف/قم

 

مفهوم خشونت

هرگاه به معاجم لغت و فرهنگ نامه ها مراجعه کنيم مي بينيم که خشونت را اين گونه تفسير کرده اند «خشونت» يعني درشتي، زبري، درشت خويي، تندخويي، مقابل نرمي و لين.

«خشونت» با اين معاني پذيرفته شده، چون در ادبيات دعوت در اسلام، به ستيز مي پردازد و در ميان آن و مفاهيم دعوت، تضاد آشکاري وجود دارد که هيچ گاه با هم قرين نمي شوند، و هر کدام يک از آنها جداگانه به فعاليت مي پردازند، و در تقابل و رويارويي آشتي ناپذير با هم ديگر قرار مي گيرند، و مخالف يکديگرند.

خشونت در کردار، گفتار و رفتار با توجه به معاني لغوي آن، «افراط گرايي» يعني عدم حفظ تعادل و تندروي، و همچنين «عنف» يعني تندخويي و تندگويي که هر دو واژه زور، شدت و فشار را به همراه دارند تداعي مي کند. بديهي است که هر دو واژه از ديدگاه شارع و به نص آن مردود و باطل هستند و شرع آنها را محکوم مي کند. به طور مثال در مقابل واژه « افراط گرايي» پرهيز از آن را شاهد هستيم؛ زيرا آن حضرت (ص) مي فرمايد:

«اياکم و الغلو في الدين؛ از پيمودن راه افراط در دين برحذر باشيد» . .                   (اين حديث با شماره ۳۰۵۷ در سنن نسائي و در سنن ابن ماجه با شماره ۳۰۲۹ آمده است).

همچنين علي رغم تحريم اين پديده که با کلمه تحذير«اياک» شروع مي شود دنبال کنندگان «افراط گرايي» را با شعار مرگ براي آنها ندا مي دهد، و با تأکيد و تکرا ر مي فرمايد:

« هلک المتنطعون، هلک المتنطعون؛ مرگ بر تندروان، مرگ بر تندروان»                       (اين حديث هم با شماره ۲۶۷۰ در صحيح مسلم آمده است).

در مقابل پديده « افراط گرايي» و « تندروي» شارع مقدس ويژگي امت اسلامي را « وسطيت» يعني ميانه روي و اعتدال معرفي مي کند و مي فرمايد:﴿وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً ﴾ بقره/۱۴۳و همچنين ما شما را امت وسط و ميانه روي قرار داده ايم.

جا دارد در اين جا براي بسط موضوع مثال محسوسي ذکر کنيم. ماشيني را در نظر بگيريد که سرعت مجاز و مطمئنه اي برايش در نظر گرفته شده است، چنانچه راننده ماشين از سرعت مجاز تجاوز کند با خطر مرگ و عدم کنترل تعادل ماشين مواجه مي شود. اگر هم با سرعت مجاز رانندگي کند خطر و تهديدي متوجه او نمي شود. « افراط گرايي» را هم مي توان اين گونه تصور کرد. چنان چه فرد، روش هاي افراطي و تندخويانه را در دعوت دنبال کند، روش هاي معقول و منطقي پذيرفته شده و نهادينه گرديده در دعوت، جاي خود را به روش هاي نامتعارف و غلط مي دهد. در چنين وضعيتي، تعادل به هم خورده و به تبع آن هم مرگ اهداف تعقيب شده، که خود را در محقق نشدنش، و سرکوب شديد هدف ها انعکاس مي دهد، و هم ترور شخصيتي امت که خود را در مکدر ساختن چهره زيباي اسلام و زشت کردنش نمايان مي کند به دنبال خواهد داشت.

در مورد واژه «عنف» هم بايد گفت که اين کلمه با مفاهيم نهادينه شده در دعوت در تضاد و تناقض آشکار به سر مي برد. مبناي امر در دعوت نبوي بر «لين» يعني نرمي استوار است که واژه «عنف» تداعي گر مفهوم متضاد آن است زيرا عنف تندخويي و تندگويي را ترسيم گر است. خداوند منان از کلمه لين، اين گونه سخن به ميان مي آورد:﴿ فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ ﴾آل عمران/۱۵۹اين لطف خدا بود که شما در مقابل آنان نرم خوي گرديدي.

نرم گويي و نرم خويي مردمان را حول محور کلمه طيبه، گردهم مي آورد. اما تندخويي و تندگويي ملت را از پيرامون آن، پراکنده مي سازد همان گونه که خداوند در بخش دوم همين آيه آل عمران مي فرمايد:

﴿ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ ؛اگر تندخو و سنگدل مي بودي مردم از پيرامونت پراکنده مي شدند).آل عمران/159

اگر در احاديث نبوي هم واژه «عنف» را تعقيب کنيم همين تضاد قبلي را آشکارا مشاهده مي کنيم. کلمه «عنف» يعني تند خويي، در نقطه مقابل «رفق» يعني نرم خويي قرار گرفته. همان گونه که مي فرمايد:

«ما کان الرّفقُ في شئ إلّا زانهَ و لا کان الخرق في شئٍ إلّا شأنه؛ نرم خويي و مهرباني در هر چيزي وارد شود آن را مي آرايد».      (تحف العقول/47؛ مجمع الزوائد8/18 وافزود: وإن الله رفيق يحب الرفق)

تندخويي در هر چيزي وارد شود آن را بي بها مي سازد. منظور اين بخش پاياني حديث را بايد اينگونه تعبير کرد که هرگاه زور، فشار، خشونت به ميدان آيد، تبعات منفي آن را که زير سؤال رفتن کليت موضوع است که در اينجا مسئله صلح و خشونت در اسلام مطرح است و آن را تحت تأثير نوسانات نگرشي و رويکردي واقع مي کند بايد شاهد شد، و همين زير سؤال رفتن به وضوح در وضعيت کنوني مسلمانان معاصر پيداست؛ زيرا دين رحمت، صلح، نور، دلايل روشن و يقين بخش در کانون طعن و لعن و نفرين و تنفر واقع شده، و با عنوان کردن القاب قبلي و يا ( مسلمان تروريست) رابطه تنگاتنگي ميان اسلام و تروريسم برقرار مي کنند، و براي تخريب چهره آن، سخت در تلاش هستند.

هر چند اين موضوع مقطعي است و ديري نمي پايد که همگان واقعيت ها را مي فهمند اما کمي دير مي شود. باز به حديث ديگري استناد مي کنيم. و اما در آن، مسئله خيلي مهمي مطرح است و آن هم اين که نرم خويي رفتار پسنديده اي است که خداوند دوست دار آن است. بنابراين اگر فعل انسان نزد خدا محبوب باشد فاعل آن هم مورد محبت خدا و محبوب او بدون شک واقع مي شود. حديث مستند به ما در سنن ابن ماجه و با شماره ۳۶۸۸ ذکر شده است.   آن حضرت مي فرمايد:

(إن الله يحِبُّ الرّفقَ و يعطي عليه ما لا يعطي عَلَي العُنفِ؛خداوند مهرباني و نرمش در کارها را دوست دارد، و آنچه با نرمي و ملاطفت مي بخشد با زور و خشونت نخواهد بخشيد).

با توجه به مفهوم اين حديث مي توان گفت که خداوند به وسيله «رفق» نرمي، نعمت و نصرت هاي عظيمي را نصيب مسلمانان خواهد کرد مثل هدايت کردن، و ملحق کردن مردمان بي شماري به خيل مسلمانان که به هيچ وجه «عنف» تندخويي نمي تواند چنين ثمرات سودبخشي را رقم زند.

بنابراين بايد گفت که ادبيات دعوت اسلام از واژه هاي تندروي و تندخويي، خشونت و تروريسم به کلي بيگانه است، و بدان ها اصلا نيازي ندارد و از آنها بيزار هم هست، و همين اصطلاحات با مفاهيم نهادينه شده در دعوت، که عبارتند از رحمت، روشن گري، دلايل روشن گفتگو، ميانه روي، نرمي، نصايح، و خيلي ديگر از مفاهيم زيباي دعوت، مخالف هستند.

پس بايد گفت که دعوتگر مسلمان نه افراطي است، نه خشونت طلب است و نه تروريست است. و از اين رو افراطيون پا نهاده در وادي افراط هم منادي مردم به هدايت و نور اسلام نبوده و نيستند بلکه ندا دهنده مردم به سوي آرا و افکار متعصبانه خويش هستند.

 

شبهاتي پيرامون برخي از واژه هاي قرآني

آنچه که تقديم شما خواننده عزيز گرديد از روابط تنگاتنگ واژه هاي «خشونت» و «افراط گرايي» و «عنف»، در پرتو توضيحات لغوي و نصوص شارع، پرده بر مي داشت و آن را به اثبات رساند. واژه هاي روشني در قرآن آمده اند که شايد گروه هاي افراطي بدان ها متمسک شوند، و خود و خواننده نگاشته شده ها را در هاله اي از ابهامات فرو برند؛ تا در نزد افکار عمومي، توجيه و دست آويزي براي اعمال خشونت بار خود بيابند. اين واژه ها عبارت هستند از «اشدا» در آيه ۲۹ سوره فتح که مي فرمايد:( َشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَينَهُمْ ؛ در برابر کافران تند و سرسخت و نسبت به يکديگر مهربانند).

واژه «اعزه» در آيه ۵۴سوره مائده که مي فرمايد: (أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِينَ ؛ نسبت به مؤمنان نرم و فروتن و در برابر کافران سخت و نيرومندند).

و واژه «غلظة» در آيه ۱۲۳سوره توبه که مي فرمايد:( وَلْيجِدُواْ فِيکُمْ غِلْظَةً ؛ و بايد از شما شدت و حدت (جرات و شهامت ببينند.)

ما در پرتو اقوال مفسرين قرآن، به توضيح آنها مي پردازيم.

در ارتباط با واژه «أشدا» بايد گفت که شارع مقدس به قساوت، نفرت و کينه فرمان نمي دهد، تا وسيله اي براي توجيه حرکات انفجاري و انتحاري قرار گيرد آيه کريمه از مواضع صفت مؤمنان که حکايت دارد که به هيچ وجه تحت تأثير احساسات ظريف، و عواطف لطيف در تعامل با کفار قرار نمي گيرند. اين ديدگاهي است متعادل و منطبق با حقايق قرآني و پذيرفته شدني هاي مفسرين صاحب نام و محقق. اگر مبنا در تعادل با کفار بر نفرت، کينه و خشم و عصبانيت باشد چطور شارع حکيم خيلي از قوانين تسامح آميز که خواهان برقراري همزيستي مسالمت آميز با «اهل کتاب» هست تجويز کرده مانند قوانين مربوط به زناشوئي و ازدواج که محبت و ارتباط نسبي را به دنبال خود مي آورد. و يا مانند حلال بودن گوشت حيوان حلال گوشت که آنان ذبح کرده اند، و يا برخورد احترام آميز با آنان در هنگام مجادله و مباحثه و … .

علامه خازن در تفسير خازن در ذيل آيه شريفه: ﴿ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَينَهُمْ ﴾مي فرمايد:

“غلاظ اقوياء لا تأخذهم فيه رأفه، رحماء بينهم متعاطفون متوادّون”يعني ياران محمد در مقابل کفّار سفت و محکم هستند که برخورد احساسي با آنها نمي کننند.

همين مفهوم دال بر عاطفه اي و احساساتي عمل کردن در فرهنگ “المعجم الوسيط” در ذيل واژه (رأفه) مورد تأييد واقع شده و آن را اين گونه معني کرده «اي رحمه اشد رحمة و عطف عليه» يعني در حق او بي نهايت ترحم نمود و عواطفش برانگيخته شده. بنابراين نقطه مقابل واژه هاي «غلاظ و اقويا» تراحم، تعاطف و توادد قرار گرفته که همگي بر احساسات نازک و عواطف عميق دلالت دارند. نتيجه واژه کاوي اين مي شود که “اشدا” بر کافر و “رحماء” بر مؤمن برابر است با مواضع نااحساسي نسبت به کافر و مواضع احساسي نسبت به مؤمن.

در ارتباط با کلمه “اعزة” هم بايد گفت که اين واژه از شکسته نفسي و فروتني در مقابل مؤمنان و نافروتني در مقابل کفار حکايت دارد. ابن کثير در تفسير آيه ۵۴ سوره مائده که ﴿أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِينَ﴾

در آن عنوان شده در جلد اول صفحه ۲۵۸ اينگونه مي فرمايد: «متواضعا لا فيه متعززا علي عدوه» يعني در مقابل برادر فروتن، و در مقابل دشمن نافروتن هستند.

از آيه شريفه مورد بحث و از توضيحي که ابن کثير که روش (تفسير قرآن به قرآن) او در تفسير ستودني است چنين استنباط مي شود که خداوند منان مي خواهد زمينه هرگونه سوءاستفاده هاي دشمن را از تواضع و فروتني مؤمنان مسدود کند؛ تا به منصرف ساختن مؤمنان از مواضع قاطع، که بر سر دين خود سازش نمي کند، و با هيچ چيزي آن را معاوضه نمي کنند، و آموزه هاي اسلام را به تعطيلي نمي کشانند دل نبندند، و نقطه اميدي برايشان در اين خصوص پيدا نشود؛ زيرا آنان تمامي تلاش هاي خود را به کار مي گيرند، تا مسلمانان را از مواضع پرصلابت و خلل ناپذيري ايماني منصرف سازند. همان گونه که خداوند (جل جلاله) مي فرمايد:﴿وَلَن تَرْضَى عَنکَ الْيهُودُ وَلاَ النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ؛ يهود و نصارا از تو خشنود نمي شوند تا وقتي که به کيش آنان درآيي).   بقره/۱۲۰

و در مورد مشرکين هم که همين نظر را داشتند مي فرمايد:﴿وَلاَ يزَالُونَ يقَاتِلُونَکُمْ حَتَّىَ يرُدُّوکُمْ عَن دِينِکُمْ؛ مشرکين پيوسته با شما در ستيزند؛ تا اين که شما را از آموزه هاي ديني خودتان برگردانند). بقره/۲۱۷

بنابراين: نبايد مؤمنان در مفابل کافران تواضع کنند؛ تا آنان به حيله متوسل نشوند، و جسارت حمله به مسلمانان از اسلام و قرآن را به خود ندهند.

در نتيجه تحليل ما از آيه هاي دوگانه قبلي که “اشدا” و “اعزة” در آنها عنوان شده بود در راستاي دو چيز بود، يکي استحکام و استواري و صلابت و احساسي عمل نکردن در مقابل دشمنان و مخالفان و ديگري اين که مخالفين ما هم اين را بفهمند که ما مسلمانان از صلابت و پايداري در مکتب خود برخوردار هستيم. بنابراين نبايد چشم اميد را به انصراف دادن ما از مواضع مؤمنانه و تن در دادن به سازش کاري داشته باشند، و اين راه بر آنان به کلي مسدود شد. استنباطات قبلي در نهايت، ما را به اين نکته مي رساند که بگوييم مفهوم ملموس و روشن کلمه “غلظة” همان نتيجه گيري هاي قبلي ما را مورد تأکيد و تأييد قرار مي دهد زيرا “غلظة” روايت آشکار و زبان گوياي است از مواضع با صلابت و پراستوار مؤمنان، که حتي قرابت و فاميلي با کفار هم آن را تحت تأثير قرار نمي دهد و آنان را گرفتار احساسات، و مواضع سازش کارانه مخالف با نصوص صريح، و ثابت و مسلم شريعت نمي کند همان گونه که خداوند(جل جلاله) مي فرمايد:

(َا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يلُونَکُم مِّنَ الْکُفَّارِ وَلْيجِدُواْ فِيکُمْ غِلْظَةً؛ اي مؤمنان، با اقارب کافر خود به مبارزه برخيزيد تا صلابت و استواري را در شما مشاهده کنند).   توبه/۱۲۳

اين آيه شريفه نهايت استواري، استحکام و صلابت و سازش نکردن مسلمانان را براي همگان به تصوير مي کشد. که آنان حاضر نيستند تحت هيچ شرايطي حتي اگر وضعيت، خيلي اضطراري و حساس هم باشد مثل اينکه کفار اقارب فرد مؤمن باشند، منفعل، منقلب و احساساتي نمي شوند، و به هيچ وجه عواطف و روابط خوني بر روابط مکتبي و عقيدتي چيره نمي گردد، اگر مسئله صلابت و استواري بر عقيده و احساسي عمل نکردن و وارونه نشدن نباشد؛ بلکه نفرت، خشم و عصبانيت، زور و خشونت باشد چطور ممکن است که خداوند(جل جلاله)به نيک خويي، نيک رفتاري و نيک گفتاري در تعامل با دو تن از اقارب مشرک فرد مؤمن که عبارت هستند از “والدين مشرک” دستور فرمايد و بگويد: ( ووصينا الانسان بوالديه حسنا وإن جاهداک لتشرک بي ما ليس لک به علم فلا تطعهما؛ اگر تلاش کردن شما را به شرک بازگردانند تو از آنان اطاعت نکن و اما با آنها با نيکي رفتار کن). عنکبوت/8؛ لقمان/15

ونيز فرمود: (وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً ؛ ولي در عين حال با ايشان هميشه به طرز شايسته رفتار کن). لقمان/۱۵

اين نيکي و احسان در امور دنيوي و تعاملات روزانه چکونه ممکن مي شود اگر زور و خشونت و خشم و نفرت در کار باشد. با توجه به تحقيق و تفحصي که در واژه هاي مذکور صورت گرفت به هيچ وجه اين کلمات، فرد مسلمان را به اتخاذ اعمال خشونت آميز سوق نمي دهند. برعکس او را به برخوردهاي حکمت آميز، منطقي دعوت مي کنند. بنابراين: متوسل شدن بدان ها فقط براي مشروعيت بخشيدن به خشونت گرايي تلقي مي شود، و در راستاي اهداف حزبي و گروهي و تعصب آميز است.

ترور، يکي از مظاهر بارز خشونت و نفي آن

اشتباه بزرگي که مخالفين اسلام آن را تعمداً و آگاهانه مرتکب مي شوند اين است که ترور، و تروريسم را در ارتباط با دين اسلام مي دانند؛ زيرا به زعم باطل خود اين گونه القا مي کنند که آيه هاي قرآني در خصوص جنگ و جهاد، محرک و مشوق برخي از گروه هاي اسلام گرا هستند، که آنان به اقدامات تروريستي روي مي آورند. ما نخست واژه ترور را از منظر لغت شناسان و در پرتو توضيحاتي که در ادبيات و در ميان مصطلحات سياسي در ذيل آن مندرج ساخته اند متذکر مي شويم، سپس نتيجه مي گيريم که آيا ترور و تروريسم با اسلام و قوانين جنگي و تعليمات جهادي او مي تواند در ارتباط باشد؟ يانه؟

 

واژه «ترور» در لغت نامه ها

واژه ترور واژه اي فرانسوي است. همان گونه که در فرهنگ مجمع اللغة العربيه، آکسفورد، لغت نامه دهخدا و فرهنگ عميد، و ديگر فرهنگ ها آمده است. لغت شناسان در تشريح واژه ترور مي گويند که ترور يعني هراس، هراس افکني، ايجاد ترس و وحشت. تهديد مردم که گاهي اوقات به قتل منجر مي شود. معجم الوسيط، واژه ترور را مترادف واژه ارهاب قرار داده و مي گويد “ارهب فلانا اي خوفه و فزعه” يعني فلاني را ترساند، وحشت زده کرد. سپس مي گويد “ارهابيون” صفتي است که بر کساني اطلاق مي شود که براي تحقق اهداف سياسي خود، روش خشونت و ترساندن را در پيش مي گيرند. بنابراين: هر فردي و يا هر گروهي از راه ترس، خشونت، قتل و وحشت براي نيل به يک هدف سياسي اقدام کند تروريست است و عمل ارتکابي او ترور است، و راه او تروريسم است. همان گونه که در فرهنگ عميد هم مي گويد، تروريسم روش کساني است که آدم کشي و تهديد مردم، و ايجاد خوف و وحشت را به هر طريقي که باشد براي رسيدن به هدف هاي سياسي خود از قبيل: تغيير حکومت، و يا در دست گرفتن زمام امور لازم و مباح مي دانند.

 

در مصطلاحات، و ادبيات سياسي

در کتاب ” دانشنامه سياسي” تأليف داريوش آشوري مي گويد: در سياست، به کارها ي خشونت آميز و غير قانوني حکومت ها براي سرکوبي مخالفان خود، و ترساندن آنها ترور گويند. و نيز کردار گروه هاي مبارزي که براي رسيدن به هدف هاي سياسي خود، دست به کار خشونت آميز و هراس انگيز مي زنند ترور ناميده مي شود. بنابراين در فرهنگ سياسي ترور به معناي کشتار سياسي تعبير مي شود، و کساني که با استفاده از اسلحه به کشتار سياسي اقدام مي کنند “تروريست” ناميده مي شوند.

محل پيدايش واژه ترور کجاست؟ و از کي بر سر زبان ها افتاده است؟

قبلاً گفتيم که ترور واژه اي فرانسوي است. در سال ۱۷۹۳ در کشور فرانسه در ادبيات گفتاري داخل شد و در ميان مردمان آنجا، و سپس در زبان هاي ديگر رايج شد. در روزگار مربوط به انقلاب بزرگ فرانسه، از مه ۱۷۹۳ تا ژوئيه ۱۷۹۴ دوره حکومت ترور خوانده مي شود؛ زيرا پس از انقلاب، فردي به نام “روبسپير” زمام حکومت را در دست گرفت. او براي اعمال قدرت، روش خشونت را در پيش گرفت. به هر فردي که مشکوک مي شد و او را به زعم خود ضد انقلاب مي پنداشت به قتل مي رساند. در دوران حاکميت سياه او حدود ۳۵هزار نفر در مدت نزديک به يک سال به بهانه ضد شورش بودن کشته شد، که در ميان کشته شده ها مي توان به دانتون رهبر معنوي انقلاب فرانسه و لويي شانزدهم” پادشاه فرانسه اشاره کرد.

دسته ترور او با استفاده از ابزاري به نام ” گيوتين” افراد را به قتل مي رساندند. اين ابزار به گونه اي ساخته شده بود که فرد را در داخل آن دراز مي کردند، کارد برنده اي بر سر داشت که آن را بر حلقوم فرد فرود مي آوردند و مي فشردند. فرد، فوراً سرش از بدن جدا مي شد. همين “روبسپير” هم در ۱۷۹۴ با همين ابزار کشته شد. در فارسي، اين دوره به ” دوران وحشت” ، در عربي به ” عصر ارهاب” و در فرانسوي به ” دوران تروريسم” معروف است.

همان گونه که مشاهده کرديم، واژه ترور و تروريسم کاملاً با جهان اسلام، و قوانين جنگي اسلام، و تعليمات جهادي او بيگانه است، و محل پيدايش واژه منفور ترور همان مهد دموکراسي غربي است که عبارت است از کشور فرانسه.

همان گونه که قبلاً گفته شد خشونت با تمامي محتوياتش که ترور، و حذف فيزيکي يکي از مصاديق بارز آن، محسوب مي شود، محکوم، مردود و نفي شده مي باشد. و با نهادينه شده هاي دعوت و اصلاح در تضاد است و هيچ گاه مفاهيم دعوت با محتويات خشونت، در جبهه موافق و متحد قرار نمي گيرند؛ بلکه در دو جبهه متضاد، مخالف، و متناقض، در تقابل و ستيز هستند. پس بايد گفت اعمال زور و فشار از راه خشونت، و ايجاد رعب و هراس و تهديد که ترورگران، براي تحقق اهداف سياسي خود که عبارت است از تحميل روش و نگرش خود بر ديگران، و ملزم ساختن آنان به پذيرفتن طرز تفکري که خود، بدان مقيد هستند، و هم چنين حذف فيزيکي مخالفان سياسي، علي رغم اين که با تمامي عنوان شده هاي قبلي ما در بخش هاي مختلف اين نوشتار از ابتدا تا بدين جا که در نفي خشونت گراي و اثبات مسالمت خواهي بودند مخالف است اما در سه تا مورد، تضاد آشکار ترور با آموزه هاي اسلامي را برجسته مي سازيم، و مي گويم ترور مخالف فلسفه حيات است که مبتني بر امتحان است.

الف) خداوندمنان حيات دنيوي انسان ها را بر مبناي امتحان قرار داده است که در آن، انسان ها به جنگ بدي ها مي روند. اين ستيز با بدي ها، تا وقتي که زندگي انسان ها ادامه دارد امتداد مي يابد؛ تا در نهايت، انسان که از ميدان عمل دنيايي رهسپار ميدان جزاي اخروي مي شود به يکي از دو تا نتيجه پيکارهايش نايل شود، و آن هم نمره قبولي يا مردودي است. اين آموزه هاي الهي همان چيزي است که در خيلي از آيه هاي قرآن، با الفاظي چون نبلوهم، يبلوکم، بلوناهم، فبتليه و … از آن سخن به ميان آمده است.

براي مثال در آيه هاي آغازين سوره انسان خداوند فلسفه حيات انسان را اين گونه بيان مي کند که بر آزمون و امتحان مبتني است؛ تا انسان بر اثر شکرگزاري اش که اطاعت و فرمان برداري را به دنبال دارد، و يا بر اثر ناسپاسي اش که عصيان و تمرد را با خود مي آورد به يکي از دو نتايج حاصله، نايل شود. همان گونه که مي فرمايد: ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً ‏ إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً‏﴾ انسان/۲-۳

پس اگر ما بياييم و با اعمال زور و فشار فردي را به يک بينش خاص وادار کنيم به تباه کردن ازمون الهي اقدام کرده ايم؛ زيرا مجبور کردن فرد به نيکي يا بدي، باعث مي شود که امتحان محقق نشود، چرا که فرد در انتخاب نيکي و بدي آزاد گذاشته شده تا نتيجه خوب يا بد بگيرد. بنابراين: ترور که تحميل يکي از دو نيروي نيکي و بدي را تعقيب مي کند با فلسفه حيات دنيوي در تعارض است، و شريعت خدا از تک نگر کردن انسان بيزار و مبرا است.

شريعت خدا هيچ گاه پذيراي اين نيست که انسان برخلاف ميل باطني خود وادار به امري شود، و اختياري که خداوند، به انسان بخشيده است از او سلب گردد. همانگونه که مي فرمايد:﴿فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر﴾ کهف/29

ب) با فطرت انسان در تعارض است.

اختلاف نگرش، و روش امري است که در فطرت انسان ها نهفته شده است، و خداوند مي فرمايد يکي از هدف هايش در خلقت انسان ها متفاوت ساختن آنان و اختلاف نظر و سليقه و مخالفت با يکديگر در اصول اعتقادي است. همان گونه که مي فرمايد:﴿‏ وَلَوْ شَاء رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ ‏*إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ﴾ هود/۱۱۸-۱۱۹

همين حقيقت ماندگار است که دانشمندان علم انسان شناسي در مقابلش سر پذيرش را فرود مي آورند و مي گويند:«انسان ها داراي اختلاف هاي ذاتي هستند و رفتار و احکام و قضاوت هاي مختلف نسبت به مسايل و اشيا دارند». بنابراين: اعمال زور و خشونت و ترور براي پذيرفتن يک نوع بينش خاص، امري فطرت ستيز تلقي مي شود و مخالف طبيعي بودن، و فطري بودن اختلاف نظر و سليقه قلمداد مي شود.

ج) با اهداف تعقيبي اسلام در جنگ ها هم خواني ندارد.

همان گونه که قبلاً هم گفته شد يکي از هدف هاي تعقيب شده اسلام در جهاد مسلحانه برگرداندن اراده و اختيار بود به انسان ها که سلاطين سلطه گر، از آنان غصب کرده بودند، و بر خلاف ميل باطني خود آنان را به طرز فکر خاص خود وادار کرده بودند، و آنان را هيچ انگار مي دانستند. پس اسلام آمد و با نداي ” لا اکراه في االدين” مردم را در انتخاب کيش مورد نظر آزاد گذاشت. بنابراين: اگر در استراتژي جنگي اسلام خبري از زورگويي و قلدري نباشد. ترور که مشرب قلدرمآباني است که با توسل به زور و خشونت و فشار بينش متبوع خود را بر ديگران تحميل مي کنند مردود و ناپذيرفتني است.

 

تصحيح يک ديدگاه غلط

لازم مي بينم که در مباحث پاياني راجع به ترور، به تصحيح يک برداشت سطحي، و قرائت غلط از يکي دو تا مورد از سيره نبوي هم که برخي از گروه هاي اسلام گراي افراطي، آن را دلايل قابل استنادي بر اعمال تروريستي، و حذف فيزيکي مخالفان مي دانند، بپردازم. آن هم اين که پيامبر اسلام (ص) محمد بن مسلمه را براي کشتن مخفيانه کعب بن اشرف رئيس يهودي هاي خيبر، و عبدالله بن عتيک را براي کشتن مخفيانه ابن ابي حقيق مکني به ابو رافع فرستاد.

در توضيح موارد مذکور، که آن را دليلي براي حذف فيزيکي مخالفان، مي دانند بايد بگويم که اين از دلايل قابل استنادي نمي تواند باشد.

اولاً :تفاوت هاي بنياديني ميان مقاصدي که تروريست ها در حرکت ها ي تروريستي خود دنبال مي کنند، و براي رسيدن به اهداف نامشروع شخصي و گروهي آنها را تعقيب مي کنند. و مقاصد مشروع و مطهري که پيامبر اسلام (ص) دنبالش بود، وجود دارد. زيرا ايشان در راستاي مصالح ملي، و نه شخصي و براي تحقق دعوت خدا محور و نه تحقق مطامع شخصي، اقدام مي کردند. بنابراين ساحت کردارهاي پيامبر(ص) از اعمال نامشروع کاملا مبرّا است.

ثانياً: اين دو فرد در رديف رهبران جنايت کاري جاي مي گيرند که امروز تعبير جنايت کاران جنگي بر آنها اطلاق مي شود، و مجازات هاي سنگيني را هم برايشان در نظر مي گيرند. اين دو فرد هم حتماً مي بايست در دادگاه پيامبر، محاکمه شوند و تاوان جنايت هاي خود را پس دهند. زيرا که از هيچ کوششي در راستاي دشمني با پيامبر فروگذار نکردند به طور مثال کعب ابن اشرف بعد از اين که خبر شکست قريشيان را در بدر شنيد تحرکات عجيبي را بر ضد پيامبر(ص) آغاز کرد. قبل از هر چيزي به فحاشي از پيامبر(ص) پرداخت، دشمنان را ستود و آنان را بر ضد پيامبر تحريک کرد. به اين هم بسنده نکرد خود را به مکه رساند و با توجه به مهارتي که در شعر سرايي داشت اشعاري را در تحريف از کشته شده هاي قريش در جنگ بدر سرود و با صداي محزوني آنها را مي خواند و سپس هم مي گريست. با اين حيله گريهايش مي خواست نفرت قريشيان شکست خورده را بيش از پيش از پيامبر اسلام برانگيزد و براي تهاجم همه جانبه بر ضد آن حضرت، آنان را دعوت مي کرد. علي رغم همه ي اين ها هنگامي که به مدينه هم برگشت با سروده هايي در خصوص حجاب زنان اصحاب، آنان را به شدت مورد اذيت و آزار رواني و حيثيتي قرار مي داد. همين اقدامات و تحرکات عداوت آميز باعث شد که پيامبر بفرمايد: «چه کسي ابن اشرف را به قتل مي رساند؟ زيرا خدا و پيامبر را هم آزرد.

ابن ابي حقيق هم يکي از بزرگان جنايت کار يهودي بود که نقش اساسي را در شورش قبيله هاي مختلف عرب بر ضد پيامبر(ص) و يارانش بازي کرد که به جنگ (احزاب) شهرت يافته است و حتي رؤساي يهود کمک هاي مادي و معنوي خويش را هم از آنان دريغ نورزيدند و او هم مانند ابن اشرف با گفتار و تحرکاتش پيامبر(ص) اسلم را سخت مورد اذيت و فشار روحي قرار داد و لذا دستور قتل مخفيانه او را هم صادر کرد.

البته به علت اينکه آنان قبلاً تفهيم شده بودند و مجازات جرم سنگيني همچون نقض معاهده ها را به خوبي مي دانستند لازم نبود که به صورت محاکمات امروزي علاناً محاکمه شوند. کافي بود که به طور مخفيانه اي سايه ي اين سرطان هاي مهلک، و ميکروب هاي آفت خيز، و مخرب از سر جامعه برچيده شود.

موضوع معاهدات في مابيني که مسلمانان با مخالفان در جنگهاي رهايي بخش منعقد مي کردند از اهميت و حساسيت ويژه اي برخوردار بود. البته هدف از اتخاذ چنين سياستي هم فراگير ساختن دعوت مبارک اسلام بود که خواهان برقراري همزيستي مسالمت آميز با ديگران بود، و هم مي خواست آنان را به اين حقيقتت معترف گرداند که اسلام، دين صلح و آشتي است و از جنگ و خونريزي بيزار است، و تهديدي عليه هيچ اديان و اقوامي نبايد تلقي شود. براي نيل به اين دو هدف، دستور التزام به معاهدات را با واژه «إنّ» مؤکد مي سازد و آن را وجوب قطعي، و غير قابل برگشت مي داند، و مصرانه از مسلمانان مي خواهد، و بر آنان واجب مي گرداند که بايد به مفاد معاهدات خود، با ديگران وفادار بمانند و به هيچ وجه آن را نقض نکنند، و در صورتي که معاهده ها را زيرپا بگذارند بايد در پيشگاه خداوند جوابگو باشند و مي فرمايد:

﴿وَأَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤُولاً ؛ و به عهد و پيمان خود وفا کنيد چرا که از عهد و پيمان پرسيده مي شود). اسراء/۳۴

البته التزام به معاهدات بدين معنا بود که مخالفان هم متوجه اهميت ويژه معاهده ها گردند و به جايگاه والا و حساسي که آنها داشتند واقف گردند، زيرا يهودياني که پيامبر(ص) با آنان معاهداتي منعقد کرد به خاطر اينکه معتقد به يکي از اديان آسماني بودند خيلي خوب اهميت معاهده ها را درک مي کردند؛ و خيلي خوب به آنان تفهيم جرم شده بود. خداوند منان براي اين که مخالفان را از نقض معاهدات برحذر دارد آن دسته از کفار را که مفاد پيمان ها را زير پا مي گذارند بدترين حيوانات معرفي مي کند و قبل از صدور فرمان أشد مجازات براي پيمان شکنان، با اشاراتي تلويحي آنان را متوجه عواقب بد پيمان شکني مي کند و مي فرمايد:﴿إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ کَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يؤْمِنُونَ ‏*‏ الَّذِينَ عَاهَدتَّ مِنْهُمْ ثُمَّ ينقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي کُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لاَ يتَّقُونَ ‏؛ بي گمان بدترين جنبنده ها و حيوانات نزد خداوند کساني هستند که کافرند و ايمان نمي آورند. همان هايي که از آنان پيمان گرفته اي(که مشرکين را ياري نکنند) اما آنان هر بار پيمان خود را مي شکنند و (از خيانت و نقض عهد) پرهيز نمي کنند). انفال/۵۵-۵۶

خداوند با واژه «دواب» يعني جنبنده، و نه انسان از پيمان شکنان، ياد مي کند براي اين که نهايت نفرت آميز بودن عمل ارتکابي نقض معاهده را گوشزد فرمايد، و آن را جريمه بزرگي قلمداد کند که از اتخاذ اشد مجازات براي افرادي که معاهدات منعقده را تقض مي کند خود را برحذر ندارد. طبيعي است که براي اشخاص و افرادي هم چون کعب ابن اشرف، بزرگ يهوديان خيبر و ابن ابي حقيق از يهوديان سرشناس و داراي نفوذ که به مفاهيم معاهده هاي منعقده با پيامبر(ص) پايبند نماند، و آنها را نقض کردند و زيرپا گذاشتند مجازات حذف فيزيکي در نظر گرفته شود، و پيامبر اسلام (ص) هم به وسيله ياران جان برکفش آن را مخفيانه به اجرا درآورد.

اين عين عدالت الهي است که نقض کنندگان معاهده هايي که در پي برقراري همزيستي مسالمت آميز بودند، و در سايه آن ها جنگ و خونريزي کنار نهاده مي شد با چنين مجازات سنگيني روبرو شوند. و لذا در تاييد و تصويب مواضع قبلي پيامبر که قتل رؤساي ناقض پيمان را تجويز کرده بودند فرمان خداوند مبني بر کشتن سران کفري که معاهدات منعقده با پيامبر(ص) را زير پا گذاشتند صادر شد، و در ارتباط با آنان، و تمامي مشرکين پيمان شکن، بعد از آنکه فرصت زيادي را در اختيارشان قرار داد تا از مواضع خيانت آميز و پيمان شکني هاي خود دست بردارند در آخرين سوره نازل شده قرآن، با اعلام “برائت” و بيزاري، خروج از تمامي معاهدات، از مؤمنان خواسته شد، و آنان را به جنگ با مخالفان پيمان شکن دعوت کرد.

در مورد رهبران کفر، ناقض پيمان خداوند اين گونه فرمودند: ﴿وَإِن نَّکَثُواْ أَيمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِکُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ينتَهُونَ ‏؛ و اگر پيمان هاي منعقده خويش را شکستند و آموزه هاي ديني شما را مورد طعن و ملامت قرار دادند با پيشوايان کفر بجنگيد؛ زيرا که آنان پيماني ندارند شايد (با شدت عمل از خيانت و پيمان شکني) دست بردارند). توبه/۱۲

بنابراين: لازم بود که ناقضين معاهدات و پيمان نامه ها که توده هاي پيرو آنان، هيچ تقصيري در نقض معاهدات نداشتند به تنهايي مجازات شوند. براي اين منظور هم مي بايست مخفيانه در مورد آنان اقدام شود، و مردمان ناآگاه از نقض پيمان نامه ها به جرم گناه رهبرانشان که خيانت کرده بودند و پيمان ها را زير پا گذاشته بودند مؤاخذه نگردند پس بهترين راه حل اين بود که هم توده هاي پيرو آنان و هم مسلمانان از شرشان رهايي يابند و به مجازات جرايم ارتکابي خود برسند. و به طور مخفيانه به قتل برسند، و لذا چنين هم عمل شد.